مقدمه: جوانان در برابر پرسش بزرگ تاریخ
جوانان افغانستان در یکی از دشوارترین مقاطع تاریخ معاصر کشور ما زندگی میکنند؛ در جامعهای که فقر، بیکاری، محرومیت از آموزش، نابرابری اجتماعی، ستم بر زنان، مهاجرت اجباری و فروپاشی فرصتهای زندگی، افق آینده را در برابر میلیونها انسان تنگ ساخته است. نسلی که باید نیروی سازندهٔ فردای کشور باشد، در بسیاری از موارد ناگزیر است برای ابتداییترین نیازهای زندگی مبارزه کند؛ نسلی که استعداد، نیروی کار و آرزوهایش در گرداب مناسبات ناعادلانه، بحران سیاسی و عقبماندگی اجتماعی فرسوده میشود.
اما آیا این وضعیت سرنوشت تغییرناپذیر مردم افغانستان است؟ آیا فقر و نابرابری، محرومیت و ستم، تقدیری ابدیاند که انسان باید در برابر آنها سر تسلیم فرود آورد؟ یا آنکه این واقعیتها ریشه در مناسبات تاریخی، اقتصادی و اجتماعی دارند و میتوان با شناخت علمی آنها، راه دگرگونی بنیادین جامعه را جستوجو کرد؟
پاسخ به این پرسشها، جوانان افغانستان را به ضرورت آگاهی طبقاتی، شناخت علمی جامعه و بررسی نظریههایی رهنمون میسازد که هدف آنها نه توجیه جهان موجود، بلکه شناخت تضادهای آن و یافتن راههای دگرگونی آن است.
در این میان، مارکسیسم ـ لنینیسم بهعنوان یک سنت نظری و سیاسی انقلابی، ابزارهایی برای تحلیل مناسبات طبقاتی، ساختار قدرت، استثمار اقتصادی و نقش سازمانیافتهٔ تودههای زحمتکش در دگرگونی اجتماعی فراهم میسازد. اهمیت آن برای جوانان افغانستان، پیش از هر چیز، در ظرفیت آن برای طرح پرسشهای اساسی دربارهٔ ریشههای فقر، ماهیت قدرت سیاسی، مناسبات تولیدی و امکان ساختن جامعهای عادلانهتر نهفته است.
۱. آگاهی طبقاتی؛ گذار از رنج فردی به شناخت اجتماعی
یکی از بنیادیترین مفاهیم مارکسیستی، آگاهی طبقاتی است. آگاهی طبقاتی به معنای شناخت جایگاه اقتصادی و اجتماعی یک طبقه، منافع مشترک آن، مناسبات قدرتی که بر زندگیاش تأثیر میگذارند و امکانات سازمانیابی برای تغییر شرایط موجود است.
کارگری که بیکاری خود را صرفاً ناکامی شخصی میپندارد، ممکن است تمام مسئولیت آن را متوجه خویش سازد. اما هنگامی که درمییابد بیکاری گسترده با ساختار اقتصاد، مالکیت، سرمایهگذاری، مناسبات تولیدی و سیاستهای حاکم ارتباط دارد، نگاهش از تجربهٔ فردی به شناخت اجتماعی گسترش مییابد.
دهقانی که فقر خود را فقط نتیجهٔ بداقبالی میداند، ممکن است از مناسبات مالکیت زمین، دسترسی نابرابر به منابع، نبود امکانات تولیدی و وابستگی اقتصادی غافل بماند. زنی که محرومیت از آموزش و کار را صرفاً یک مشکل خانوادگی تلقی میکند، ممکن است نقش ساختارهای اجتماعی، قوانین تبعیضآمیز و مناسبات مردسالارانه را در بازتولید این محرومیتها بهدرستی نشناسد.
آگاهی طبقاتی به معنای انکار مسئولیت فردی نیست؛ بلکه به معنای عبور از توضیحهای سطحی و فردگرایانه و رسیدن به شناخت ریشههای ساختاری مشکلات اجتماعی است.
مارکسیسم به ما میآموزد که برای شناخت جامعه، باید فراتر از ظواهر رفت؛ باید پرسید ثروت چگونه تولید میشود، چگونه توزیع میگردد، چه کسانی بر ابزارهای تولید تسلط دارند و چه کسانی نیروی کار خود را در مناسباتی به کار میگیرند که منافع آن بهگونهای نابرابر تقسیم میشود.
آگاهی طبقاتی، چراغی است که در تاریکی مناسبات استثمارگرانه روشن میشود؛ چراغی که به انسان امکان میدهد میان رنج پراکندهٔ فردی و تضادهای ساختاری جامعه پیوند برقرار کند.
۲. افغانستان؛ جامعهای که باید با واقعیتهای مادی آن شناخته شود
برای درک بحران افغانستان، نمیتوان تنها به رویدادهای سیاسی روز، تغییر حکومتها یا اختلاف میان گروههای قدرت بسنده کرد. تحلیل علمی مستلزم بررسی تاریخ اجتماعی، ساختار اقتصادی، مناسبات مالکیت، شیوههای تولید، ترکیب طبقاتی جامعه و پیوندهای داخلی و خارجی قدرت است.
افغانستان با بحرانهای درهمتنیدهای روبهرو است: اقتصاد ضعیف و وابسته، فرصتهای محدود اشتغال، فقر گسترده، مهاجرت نیروی کار، محرومیت بخش بزرگی از زنان و دختران از آموزش و کار، ضعف زیرساختهای تولیدی و نابرابری در دسترسی به منابع و امکانات زندگی.
این واقعیتها را نمیتوان صرفاً با پندهای اخلاقی، موعظههای فردی یا وعدههای سیاسی توضیح داد. باید پرسید چه مناسباتی این وضعیت را به وجود آوردهاند، چه نیروهایی از تداوم آن سود میبرند، چه گروههایی بیشترین بار بحران را تحمل میکنند و چه تغییراتی میتواند زمینهٔ رهایی جامعه از این چرخه را فراهم سازد.
ماتریالیسم تاریخی، یکی از مبانی نظری مارکسیسم، بر بررسی شرایط مادی زندگی، شیوههای تولید و تضادهای اجتماعی در فهم تحول تاریخی تأکید میکند. این روش، تاریخ را مجموعهای از حوادث تصادفی یا محصول ارادهٔ چند فرد قدرتمند نمیبیند؛ بلکه نقش شرایط مادی، مبارزات اجتماعی، نهادهای سیاسی و کنش انسانها را در روندهای تاریخی بررسی میکند.
بهکارگیری این روش در افغانستان به معنای تقلید مکانیکی از تجربهٔ کشورهای دیگر نیست. جامعهٔ افغانستان ویژگیهای تاریخی، ملی، قومی، زبانی، اقتصادی و اجتماعی خاص خود را دارد. هر تحلیل جدی باید این ویژگیها را بشناسد و از تعمیمهای شتابزده پرهیز کند.
مارکسیسم زمانی به ابزار شناخت مؤثر تبدیل میشود که با پژوهش واقعی، بررسی دادهها، شناخت زندگی مردم و تحلیل مشخص شرایط مشخص همراه باشد.
۳. چرا مارکسیسم ـ لنینیسم؟
مارکسیسم با تحلیل مناسبات طبقاتی و شیوههای تولید، توجه ما را به ریشههای اقتصادی و اجتماعی نابرابری جلب میکند. لنینیسم نیز، در سنت نظری و سیاسی خود، بر امپریالیسم، نقش سازمانیابی سیاسی، پیوند میان مبارزهٔ نظری و عملی و اهمیت تشکل در مبارزهٔ انقلابی تأکید دارد.
از این منظر، شناخت جامعه بدون شناخت مناسبات قدرت ناقص است؛ همانگونه که اعتراض به بیعدالتی، بدون فهم سازوکارهای بازتولید آن، ممکن است در سطح نارضایتی باقی بماند.
مارکسیسم ـ لنینیسم پرسشهایی اساسی پیش میکشد:
چه کسانی بر منابع اقتصادی و ابزارهای تولید تسلط دارند؟ مناسبات مالکیت چگونه بر زندگی اکثریت مردم تأثیر میگذارند؟ ساختار قدرت سیاسی در خدمت کدام منافع اجتماعی قرار میگیرد؟ وابستگی اقتصادی و فشار قدرتهای خارجی چگونه بر استقلال تصمیمگیری ملی تأثیر میگذارند؟ و چگونه میتوان میان مبارزات روزمرهٔ مردم و چشمانداز دگرگونی بنیادی جامعه پیوند برقرار کرد؟
این مکتب همچنین بر اهمیت تشکلیابی، انضباط سیاسی، آموزش نظری و پیوند نیروهای پیشرو با تودههای زحمتکش تأکید میکند. اما سازمانیابی انقلابی زمانی میتواند نقش سازنده ایفا کند که بر شناخت واقعی جامعه، مشارکت آگاهانهٔ مردم، مسئولیتپذیری و نقد مستمر عملکرد خود استوار باشد.
پذیرش مارکسیسم ـ لنینیسم نباید به حفظ طوطیوار اصطلاحات یا تکرار بیچونوچرای تجربههای تاریخی تبدیل شود. نظریهای که مدعی شناخت علمی جامعه است، باید پیوسته در برابر واقعیت آزموده شود؛ کاستیهای آن بررسی گردد و تجربههای گذشته با نگاه انتقادی مطالعه شوند.
وفاداری به اندیشهٔ انقلابی، در تکرار بیپرسش خلاصه نمیشود؛ در توانایی شناخت واقعیت، تحلیل تضادها و یافتن راهحلهای متناسب با شرایط مشخص جامعه معنا مییابد.
۴. جوانان افغانستان؛ نیروی بالقوهٔ دگرگونی اجتماعی
جوانان تنها گروهی سنی در جامعه نیستند؛ آنان بخش مهمی از نیروی کار، ظرفیت علمی، توان فرهنگی و انرژی اجتماعی کشور را تشکیل میدهند. با این حال، جوان بودن بهخودیخود به معنای آگاهی انقلابی نیست. نارضایتی از وضعیت موجود، اگر با شناخت، مطالعه، تجربه و سازمانیابی آگاهانه همراه نشود، ممکن است به ناامیدی، مهاجرت اجباری یا واکنشهای پراکنده محدود بماند.
جوانی که خواهان تغییر است، باید بیاموزد چگونه بخواند، چگونه تحلیل کند، چگونه دربارهٔ ادعاهای سیاسی پرسش مطرح سازد و چگونه میان واقعیت و تبلیغات تمایز بگذارد.
مطالعهٔ آثار مارکس، انگلس و لنین میتواند نقطهٔ آغاز این مسیر باشد؛ اما مطالعهٔ نظری باید با شناخت تاریخ افغانستان، اقتصاد سیاسی، جنبشهای کارگری، تجربههای احزاب سیاسی، تاریخ مبارزات زنان و بررسی انتقادی تجربههای سوسیالیستی پیوند بخورد.
جوانان باید بیاموزند که جامعه را نه از پشت عینک تعصب قومی و زبانی، بلکه از منظر منافع واقعی انسانهای زحمتکش، حقوق برابر و همبستگی اجتماعی بررسی کنند.
کارگر، دهقان، معلم، پرستار، کارمند، دانشجو و جوان بیکار، هرچند در موقعیتهای اجتماعی یکسانی قرار ندارند، میتوانند در مبارزه برای آموزش، کار شایسته، عدالت اجتماعی، آزادیهای مدنی و کرامت انسانی زمینههای مشترک همکاری پیدا کنند.
وظیفهٔ آگاهی طبقاتی، پاک کردن تفاوتهای واقعی میان این گروهها نیست؛ بلکه شناخت این تفاوتها و یافتن مبانی مادی همبستگی و مبارزهٔ مشترک است.
۵. رهایی زنان؛ معیار اساسی هر تحول مترقی
هیچ پروژهٔ واقعی رهایی اجتماعی نمیتواند نیمی از جامعه را از حق آموزش، کار، مشارکت سیاسی و حضور آزادانه در زندگی اجتماعی محروم سازد.
محرومیت زنان و دختران افغانستان از آموزش و فرصتهای شغلی، افزون بر نقض حقوق بنیادین انسانی، توان علمی و تولیدی جامعه را نیز محدود میکند. جامعهای که استعداد و نیروی خلاق زنان را سرکوب میکند، در حقیقت بخشی از توان پیشرفت خود را از میان میبرد.
از منظر ماتریالیستی، ستم جنسیتی باید در پیوند با مناسبات اقتصادی، تقسیم کار، ساختار خانواده، مالکیت و نهادهای اجتماعی بررسی شود. این رویکرد، ریشههای مادی و اجتماعی نابرابری جنسیتی را برجسته میسازد؛ بیآنکه مبارزه علیه تبعیض فرهنگی، حقوقی و سیاسی را کماهمیت بداند.
جوانان آگاه باید از حق برابر زنان برای تحصیل، اشتغال، استقلال اقتصادی، انتخاب آزادانه و مشارکت در تعیین سرنوشت جامعه دفاع کنند. برابری زنان نه امتیازی فرعی و نه موضوعی قابل تعویق تا آیندهای نامعلوم است؛ بلکه بخشی جداییناپذیر از عدالت اجتماعی و رهایی انسان است.
جنبشی که از عدالت سخن بگوید، اما در مناسبات و رفتار درونی خود تبعیض جنسیتی را بازتولید کند، با آرمانهای اعلامشدهٔ خویش در تضاد قرار میگیرد.
۶. از اعتراض پراکنده تا سازمانیابی آگاهانه
تاریخ مبارزات اجتماعی نشان میدهد که نارضایتی گسترده، بهتنهایی تضمینکنندهٔ تغییر بنیادی نیست. اعتراض ممکن است بدون شناخت ریشههای بحران، بدون برنامهٔ روشن و بدون پیوند پایدار میان نیروهای اجتماعی، پراکنده بماند یا بهسادگی توسط نیروهای دیگر مصادره شود.
از اینرو، پیوند میان آگاهی نظری، تجربهٔ عملی، تشکلیابی و مشارکت اجتماعی اهمیت بنیادی دارد.
سازمانیابی آگاهانه باید با آموزش سیاسی، مطالعهٔ جمعی، گفتوگوی انتقادی، شناخت نیازهای واقعی مردم و فعالیت مسالمتآمیز و مسئولانه برای بهبود شرایط زندگی همراه باشد. ایجاد پیوند با کارگران، زحمتکشان، زنان، دانشجویان و دیگر گروههای اجتماعی باید بر احترام به استقلال فکری آنان و مشارکت آزادانهشان استوار باشد.
هیچ تشکلی صرفاً با نام انقلابی، شعارهای آتشین یا ادعای نمایندگی مردم، خودبهخود به نیروی رهاییبخش تبدیل نمیشود. اعتبار سیاسی را باید در عمل، صداقت، شفافیت، پاسخگویی، توانایی یادگیری از اشتباهات و میزان پیوند واقعی با نیازهای مردم به دست آورد.
انضباط سیاسی نیز به معنای تعطیل کردن اندیشهٔ انتقادی نیست. انضباطی که پرسشگری را سرکوب کند، به جمود میانجامد؛ اما انضباطی که بر آگاهی، مسئولیت مشترک و تعهد به اهداف روشن استوار باشد، میتواند همکاری جمعی را نیرومند سازد.
۷. انترناسیونالیسم پرولتری و استقلال مبارزهٔ ملی
مبارزه برای عدالت اجتماعی در افغانستان را نمیتوان از تحولات منطقهای و جهانی جدا دانست. جنگها، رقابت قدرتهای بزرگ، مداخلات خارجی، وابستگی اقتصادی و مناسبات نابرابر بینالمللی بر سرنوشت کشورهای ضعیفتر تأثیر میگذارند.
لنینیسم با تحلیل امپریالیسم، توجه را به پیوند میان سرمایه، قدرت سیاسی و سلطهٔ بینالمللی جلب میکند. این تحلیل میتواند برای فهم برخی از ابعاد وابستگی اقتصادی و فشارهای خارجی بر افغانستان سودمند باشد؛ مشروط بر آنکه بر شواهد مشخص استوار باشد و پیچیدگی روابط منطقهای را به توضیحهای سادهانگارانه فرو نکاهد.
انترناسیونالیسم پرولتری به معنای نفی هویت ملی یا چشمپوشی از استقلال افغانستان نیست. برعکس، این اصل بر همبستگی زحمتکشان فراتر از مرزهای ملی و مقابله با بهرهکشی و سلطه تأکید میکند.
همبستگی با کارگران، زنان و جنبشهای عدالتخواه در دیگر کشورها میتواند با دفاع از حق مردم افغانستان برای تعیین آزادانهٔ سرنوشت خویش همراه باشد. مبارزه با سلطهٔ خارجی، هنگامی به رهایی واقعی نزدیک میشود که با مبارزه علیه استثمار، تبعیض و ستم در داخل جامعه نیز پیوند بخورد.
۸. سوسیالیسم؛ افق عدالت و دگرگونی اجتماعی
سوسیالیسم در سنت مارکسیستی، افق دگرگونی مناسبات اقتصادی و اجتماعیای است که بر استثمار و سلطهٔ طبقاتی استوارند. هدف آن، فراهم ساختن شرایطی است که در آن تولید اجتماعی بتواند بهجای خدمت به منافع محدود گروههای مسلط، در جهت پاسخگویی به نیازهای جامعه و رشد همهجانبهٔ انسان سازمان یابد.
برای افغانستان، بحث دربارهٔ بدیل سوسیالیستی باید از شرایط واقعی کشور آغاز شود: چگونه میتوان اشتغال پایدار ایجاد کرد؟ چگونه میتوان آموزش و خدمات صحی را در دسترس همگان قرار داد؟ چگونه میتوان تولید داخلی را توسعه بخشید، از دهقانان و کارگران حمایت کرد، منابع عمومی را عادلانهتر به کار گرفت و وابستگی اقتصادی را کاهش داد؟
پاسخ به این پرسشها مستلزم برنامهریزی واقعبینانه، شناخت امکانات مادی کشور، بررسی تجربههای تاریخی و توجه به آزادیهای اجتماعی و سیاسی است.
تجربهٔ جنبشهای سوسیالیستی در جهان یکدست و بیتناقض نبوده است. دستاوردها، شکستها، موفقیتها و خطاهای این تجربهها باید با رویکردی انتقادی بررسی شوند. دفاع از عدالت اجتماعی نباید به انکار واقعیتهای تاریخی یا چشمپوشی از پیامدهای سیاستهای نادرست تبدیل گردد.
سوسیالیسمی که برای رهایی انسان مبارزه میکند، باید به نیازهای واقعی انسان، کرامت فردی، مشارکت اجتماعی و امکان نقد و اصلاح نیز پاسخگو باشد.
۹. مسئولیت تاریخی جوانان؛ مطالعه، شناخت و عمل
جوانان افغانستان در برابر انتخابی سرنوشتساز قرار دارند: تسلیم شدن به ناامیدی و پراکندگی، یا تبدیل رنجهای اجتماعی به انگیزهای برای شناخت، همبستگی و فعالیت مسئولانه.
این انتخاب با شعارهای پرطنین بهتنهایی تحقق نمییابد. نخست باید مطالعه کرد؛ تاریخ کشور را شناخت؛ اقتصاد سیاسی را آموخت؛ آثار نظریهپردازان را با دقت خواند؛ از تجربههای مبارزاتی گذشته درس گرفت و از پذیرش کورکورانهٔ ادعاها پرهیز کرد.
سپس باید میان دانش نظری و زندگی واقعی مردم پیوند برقرار ساخت: صدای کارگران و زحمتکشان را شنید، از حقوق زنان و دختران دفاع کرد، برای گسترش آموزش و آگاهی تلاش ورزید، با تبعیض قومی و زبانی مقابله کرد و برای بهبود شرایط اجتماعی از راههای مسئولانه و مسالمتآمیز همکاری نمود.
هیچ تحول پایداری بدون مشارکت آگاهانهٔ مردم امکانپذیر نیست. رهایی را نمیتوان به جای مردم به آنان هدیه کرد؛ زمینهٔ آن باید با حضور، آگاهی و کنش خود آنان ساخته شود.
جوانان نه بهدلیل سن خود، بلکه بهواسطهٔ شناخت، صداقت، شجاعت فکری و تعهد اجتماعی میتوانند به نیروی پیشرو جامعه تبدیل شوند.
نتیجهگیری: آگاهی، سازمانیابی و افق دگرگونی
مارکسیسم ـ لنینیسم برای جوانان افغانستان میتواند چارچوبی برای شناخت مناسبات طبقاتی، تحلیل قدرت، بررسی استثمار و فهم پیوند میان شرایط داخلی و مناسبات بینالمللی فراهم سازد. اما ارزش این چارچوب در نام آن یا در تکرار شعارهایش خلاصه نمیشود؛ ارزش آن باید در تواناییاش برای توضیح واقعیت، روشن ساختن تضادهای اجتماعی و کمک به یافتن راههای عملی و انسانی دگرگونی سنجیده شود.
آگاهی طبقاتی، هنگامی نیروی تاریخی پیدا میکند که از شناخت نظری فراتر رود و با همبستگی اجتماعی، سازمانیابی آگاهانه، مشارکت مردم و مبارزه برای حقوق و نیازهای واقعی آنان پیوند بخورد.
افغانستان به نسلی نیاز دارد که فقر را سرنوشت نداند، نابرابری را طبیعی نپندارد، تبعیض را توجیه نکند و در برابر محرومیت انسانها بیتفاوت نماند؛ نسلی که بهجای تسلیم در برابر واقعیتهای ناعادلانه، آنها را بشناسد، نقد کند و برای تغییرشان مسئولانه تلاش ورزد.
تاریخ را نه آرزوهای مجرد و نه شعارهای بیپشتوانه، بلکه انسانهایی دگرگون میکنند که شرایط زندگی خود را میشناسند، امکانهای تغییر را درمییابند و برای تحقق آنها آگاهانه و جمعی عمل میکنند.
از شناخت استثمار تا مبارزه برای عدالت؛ از آگاهی طبقاتی تا همبستگی اجتماعی؛ و از نقد جهان موجود تا تلاش برای ساختن جهانی انسانیتر، راه دگرگونی از آگاهی آغاز میشود و با عمل آگاهانه ادامه مییابد.
کارگران جهان، متحد شوید!