مارکسیسم و رسالت تاریخی انسان امروز
جهان امروز، با همهٔ پیشرفتهای شگفتانگیز علمی و تکنولوژیک، هنوز جهانی است آکنده از نابرابری، استثمار، فقر، جنگ، بیعدالتی و بیگانگی انسان از حاصل کار خویش. بشر توانسته است نیروهای عظیم طبیعت را مهار کند، اما هنوز نتوانسته است مناسبات اجتماعی را چنان سازمان دهد که ثمرهٔ این پیشرفتها بهگونهای عادلانه در اختیار همگان قرار گیرد.
در چنین شرایطی، مارکسیسم صرفاً مجموعهای از نظریات اقتصادی یا فلسفی مربوط به قرن نوزدهم نیست؛ بلکه برای میلیونها انسان، چارچوبی برای فهم ساختارهای اجتماعی، مناسبات طبقاتی و نیروهایی است که زندگی انسان را شکل میدهند. اهمیت آن در این است که میکوشد جامعه را نه در سطح ظواهر، بلکه در ژرفای مناسبات مادی و تاریخی آن بررسی کند.
مارکسیسم از یک پرسش اساسی آغاز میکند: چرا جامعهای که از نظر علمی و تولیدی قادر به ایجاد ثروت فراوان است، هنوز با فقر و محرومیت گسترده روبهروست؟
پاسخ مارکسیستی به این پرسش، انسان را به بررسی شیوهٔ تولید، مالکیت ابزار تولید، تقسیم طبقاتی جامعه و مناسبات قدرت رهنمون میشود.
از شناخت جهان تا تغییر آن
یکی از بنیادیترین دستاوردهای اندیشهٔ مارکس، پیوند زدن شناخت با عمل اجتماعی است. در تز یازدهم دربارهٔ فوئرباخ، مارکس تأکید میکند که مسئله تنها تفسیر جهان نیست، بلکه تغییر آن نیز هست.
این گزاره، یک دعوت به کنار گذاشتن اندیشه نیست؛ برعکس، اهمیت شناخت علمی را برجسته میسازد. تغییر آگاهانه بدون شناخت مناسبات واقعی جامعه ممکن نیست؛ همانگونه که شناختی که هرگز به عمل اجتماعی راه نیابد، نمیتواند به دگرگونی واقعی منجر شود.
از همینجاست که مفهوم پراتیک اهمیت پیدا میکند: اندیشه باید در زندگی اجتماعی آزموده شود و تجربهٔ مبارزه و عمل نیز باید اندیشه را غنیتر و دقیقتر سازد.
انسان محصول تاریخ است؛ اما سازندهٔ تاریخ نیز هست
مارکسیسم انسان را موجودی منفرد و جدا از جامعه نمیبیند. انسان در شرایط تاریخی و اجتماعی معین زندگی میکند؛ اما همین انسانها هستند که با فعالیت جمعی خود تاریخ را میسازند.
جامعهٔ انسانی چیزی ثابت و تغییرناپذیر نیست. مناسبات اجتماعی در طول تاریخ پدید آمدهاند، دگرگون شدهاند و میتوانند بار دیگر دگرگون شوند.
از این منظر، هیچ نظام اجتماعی را نمیتوان ابدی و طبیعی تصور کرد. آنچه امروز بدیهی به نظر میرسد، ممکن است محصول یک دورهٔ تاریخی مشخص باشد و آنچه امروز تغییرناپذیر جلوه میکند، میتواند در نتیجهٔ آگاهی، سازمانیابی و مبارزهٔ اجتماعی تغییر کند.
آزادی انسان بدون رهایی اجتماعی کامل نیست
آزادی را نمیتوان تنها به آزادی فردی تقلیل داد. انسانی که از نظر حقوقی آزاد است اما برای ادامهٔ زندگی ناگزیر از فروش نیروی کار خود در شرایط نابرابر است، با پرسشهای عمیق اجتماعی روبهروست.
مارکسیسم از همین نقطه به نقد مناسبات سرمایهداری میپردازد؛ مناسباتی که در آن نیروی کار به کالا تبدیل میشود و تولید اجتماعی میتواند در خدمت انباشت خصوصی قرار گیرد.
مسئله فقط این نیست که چه کسی ثروتمند است و چه کسی فقیر؛ مسئلهٔ بنیادیتر این است که چه مناسباتی این نابرابری را تولید و بازتولید میکند؟
شناخت این مناسبات، شرط اساسی برای هر پروژهٔ جدی دگرگونی اجتماعی است.
چرا مارکسیسم هنوز موضوعیت دارد؟
جهان تغییر کرده است. تکنولوژی، ساختار اقتصاد جهانی، شکلهای اشتغال، ارتباطات و مناسبات سیاسی دگرگون شدهاند. بنابراین، مارکسیسم نیز اگر بخواهد برای انسان امروز راهگشا باشد، نمیتواند به حفظ فرمولهای تاریخی بدون تحلیل شرایط جدید محدود شود.
اما تغییر شرایط تاریخی به معنای پایان یافتن پرسشهای اساسی نیست.
هنوز باید پرسید: چه کسی مالک است؟ چه کسی تولید میکند؟ ثروت چگونه توزیع میشود؟ قدرت اقتصادی چگونه به قدرت سیاسی تبدیل میشود؟ چرا در کنار انباشت ثروت، فقر و ناامنی اجتماعی باقی میماند؟ و چگونه میتوان مناسبات اجتماعی را به گونهای سازمان داد که رشد نیروهای مولده در خدمت زندگی انسان قرار گیرد؟
این پرسشها همچنان زندهاند.
نظریه بدون پراتیک و پراتیک بدون نظریه
یکی از خطرهای بزرگ هر جنبش اجتماعی، جدا شدن نظریه از عمل است.
نظریهای که به واقعیت اجتماعی پشت کند، به جزمیت تبدیل میشود؛ و عملی که فاقد تحلیل نظری باشد، میتواند به حرکتهای پراکنده و بیهدف فروکاسته شود.
مارکسیسم در معنای جدی خود، وحدت دیالکتیکی شناخت و عمل را طلب میکند: تحلیل دقیق واقعیت، استخراج درسهای مبارزه، سازماندهی آگاهانه، و بازگشت دوباره به واقعیت برای اصلاح و تکامل نظریه و عمل.
از همین رو، مطالعهٔ مارکس، انگلس و دیگر متفکران مارکسیست نباید به حفظ چند شعار یا اصطلاح محدود شود. مارکسیسم زمانی زنده است که به ابزار نقد واقعیت تبدیل شود.
رسالت انسان امروز
انسان امروز وارث جهانی است که نسلهای پیشین ساختهاند؛ اما مجبور نیست همان جهان را بدون تغییر به نسلهای آینده تحویل دهد.
رسالت تاریخی انسان امروز، در سادهترین بیان، پذیرش منفعلانهٔ واقعیت نیست. انسان میتواند واقعیت را بشناسد، ریشههای مشکلات اجتماعی را جستوجو کند، از تجربهٔ تاریخی بیاموزد و برای ساختن مناسبات انسانیتر مبارزه کند.
این مبارزه، پیش از هر چیز، مبارزهای برای آگاهی است؛ زیرا جامعهای ناآگاه نمیتواند سرنوشت خود را آگاهانه تغییر دهد.
اما آگاهی نیز هنگامی به نیروی اجتماعی تبدیل میشود که با همبستگی، سازمانیابی و عمل جمعی پیوند بخورد.
جهان به تماشاگران بیشتری نیاز ندارد؛ به انسانهایی نیاز دارد که بتوانند واقعیت را بفهمند و در برابر آن مسئولانه عمل کنند.
سخن پایانی
مارکسیسم را نباید یک مذهب فکری، مجموعهای از احکام مقدس یا پاسخ آماده به تمام پرسشهای تاریخ دانست. ارزش آن در ظرفیت آن برای تحلیل انتقادی جامعه، آشکار ساختن مناسبات پنهان قدرت و ثروت، و پیوند دادن شناخت با عمل اجتماعی است.
انسان امروز اگر میخواهد آیندهای متفاوت بسازد، باید نخست جهان موجود را بشناسد؛ اما در شناخت متوقف نشود.
زیرا شناخت بدون عمل، ناتمام است و عمل بدون شناخت، کور.
مسئلهٔ اساسی همچنان پابرجاست:
جهان را فقط تفسیر نکنیم؛ آن را دگرگون کنیم.
و این دگرگونی، از جایی آغاز میشود که انسان دیگر خود را تماشاگر تاریخ نداند، بلکه آگاهانه در ساختن آن سهم بگیرد.
یادداشت منبع: کارل مارکس، «تزهایی دربارهٔ فوئرباخ»، تز یازدهم؛ نوشتهشده در ۱۸۴۵ و نخستینبار منتشرشده در ۱۸۸۸.
منبع: https://www.marxists.org/archive/marx/works/1845/theses/theses.htm