خاموشی در برابر ستم، تسلیم در برابر کهنه‌اندیشی؛ ما راه دگرگونی انقلابی را برگزیده‌ایم! Published: 2026-10-08 Author / editor: حسنپور مقدمه: ما در برابر تاریخ مسئولیت داریم! ما خاموشی در برابر ستم را نمی‌پذیریم؛ زیرا خاموشی در برابر بی‌عدالتی، هنگامی که امکان شناخت، اعتراض و مبارزه برای تغییر وجود دارد، می‌تواند به استمرار همان مناسباتی یاری رساند که انسان را از آزادی، برابری و زندگی شایسته محروم می‌سازند. ما تسلیم کهنه‌اندیشی نمی‌شویم؛ زیرا هیچ جامعه‌ای با تقدیس عقب‌ماندگی، پرستش سنت‌های تغییرناپذیر و تکرار بی‌پایان گذشته، به سوی آینده‌ای انسانی گام برنمی‌دارد. ما راه دگرگونی انقلابی را برگزیده‌ایم؛ نه از سر هیجان زودگذر، نه برای کسب نام و مقام، و نه برای جایگزین‌کردن یک گروه حاکم با گروهی دیگر، بلکه از موضع اعتقاد به این حقیقت که جامعه انسانی، با همه پیچیدگی‌ها و تضادهایش، محصول تاریخ است و مناسبات اجتماعی آن می‌توانند به دست انسان‌های آگاه و سازمان‌یافته دگرگون شوند. ما به نسلی تعلق داریم که نمی‌خواهد در حاشیه تاریخ باقی بماند؛ نسلی که باید بیاموزد، بیندیشد، واقعیت را بشناسد، از تجربه‌های گذشته درس بگیرد و در برابر دشواری‌های زمانه مسئولیت‌پذیر باشد. برای ما، انقلابی‌بودن پیش از آن‌که یک عنوان سیاسی باشد، تعهدی آگاهانه در برابر انسان، جامعه و آینده است. اما باید از همان آغاز روشن سازیم: شور انقلابی بدون شناخت علمی، به هیجان بی‌ثمر تبدیل می‌شود؛ اندیشه انقلابی بدون پیوند با واقعیت زندگی مردم، در محدوده انتزاع باقی می‌ماند؛ و آرمان عدالت اجتماعی بدون سازمان‌دهی، انضباط، نقد و عمل آگاهانه، نمی‌تواند به نیروی مؤثر دگرگونی بدل شود. از همین‌رو، مبارزه ما باید هم‌زمان مبارزه‌ای برای تغییر جامعه و برای ارتقای آگاهی خود ما باشد. یکم: جامعه را باید شناخت، نه آن‌که صرفاً درباره آن شعار داد مارکسیسم با یک پرسش بنیادی آغاز می‌کند: انسان‌ها چگونه زندگی می‌کنند، چگونه نیازهای مادی خود را برآورده می‌سازند، چگونه تولید می‌کنند و مناسبات اقتصادی و اجتماعی آنان چگونه شکل می‌گیرد؟ این پرسش، ما را از سطح ظواهر فراتر می‌برد و به بررسی ساختارهای عمیق جامعه رهنمون می‌سازد. از دیدگاه ماتریالیسم تاریخی، تاریخ جوامع انسانی را نمی‌توان صرفاً با اراده اشخاص، تصمیم‌های رهبران یا گردش اندیشه‌ها توضیح داد. شیوه تولید زندگی مادی، مناسبات تولیدی، ساختارهای طبقاتی و تضادهای اجتماعی در شکل‌گیری تحولات تاریخی نقش اساسی دارند. البته سیاست، فرهنگ، ایدئولوژی و اراده انسان‌ها نیز در این روند مؤثرند و رابطه میان این عوامل، رابطه‌ای پیچیده و متقابل است. جامعه را نمی‌توان بیرون از تاریخ فهمید؛ همان‌گونه که فقر را نمی‌توان صرفاً نتیجه تنبلی فردی، نابرابری را پیامد تفاوت‌های طبیعی انسان‌ها و محرومیت را سرنوشت تغییرناپذیر ملت‌ها دانست. هنگامی که بخش بزرگی از مردم از کار شایسته، آموزش، خدمات اساسی و فرصت‌های برابر محروم می‌مانند، وظیفه اندیشه انتقادی آن است که از سطح توصیف رنج‌ها فراتر رود و ریشه‌های اقتصادی، سیاسی و اجتماعی آن‌ها را بررسی کند. چه مناسباتی این محرومیت‌ها را بازتولید می‌کنند؟ چه کسانی از استمرار آن‌ها سود می‌برند؟ چه نیروهایی توان تغییر این مناسبات را دارند؟ و چه شرایطی برای سازمان‌یابی آگاهانه این نیروها لازم است؟ این‌ها پرسش‌هایی هستند که یک نیروی سیاسی جدی باید با پژوهش، تحلیل و ارتباط با واقعیت زندگی مردم به آن‌ها پاسخ دهد. مارکسیسم برای ما نه مجموعه‌ای از عبارت‌های حفظ‌شده، بلکه روشی برای شناخت انتقادی جامعه و راهنمایی برای عمل آگاهانه است. ارزش آن در این نیست که نام آن را تکرار کنیم؛ ارزش آن در این است که بتوانیم با اتکا به روش علمی، واقعیت مشخص جامعه خود را بشناسیم و راه‌های واقعی دگرگونی آن را جست‌وجو کنیم. دوم: افغانستان؛ زخم‌های تاریخی و ضرورت دگرگونی اجتماعی افغانستان سرزمینی است که مردم آن در طول تاریخ، رنج جنگ‌ها، مداخلات خارجی، منازعات قدرت، فقر، بی‌ثباتی و محرومیت را تحمل کرده‌اند. نسل‌های پی‌درپی، هزینه سنگین بحران‌هایی را پرداخته‌اند که پیامدهای آن همچنان بر زندگی میلیون‌ها انسان سایه افکنده است. اما رنج تاریخی یک ملت، به‌خودی‌خود ضامن رهایی آن نیست. تجربه نشان داده است که می‌توان سال‌ها در رنج زیست، بدون آن‌که علل رنج را به‌درستی شناخت؛ می‌توان بارها از آزادی سخن گفت، اما مناسباتی را بازتولید کرد که آزادی را محدود می‌سازند؛ و می‌توان از عدالت اجتماعی دفاع کرد، بی‌آن‌که برای تحقق آن برنامه‌ای روشن و عملی داشت. از این‌رو، ما باید با شجاعت فکری به بررسی تاریخ معاصر افغانستان بپردازیم؛ نه برای تقدیس بی‌چون‌وچرای گذشته، نه برای نفی تمام دستاوردهای آن، بلکه برای شناخت دستاوردها، شکست‌ها، تناقض‌ها و درس‌های تاریخی آن. هیچ تجربه سیاسی نباید از نقد مصون بماند. هیچ شخصیت تاریخی نباید جایگزین شناخت علمی شود. هیچ آرمان بزرگی نباید بهانه‌ای برای نادیده‌گرفتن اشتباهات، محدودیت‌ها یا پیامدهای ناخواسته سیاست‌ها گردد. ما باید بیاموزیم که میان آرمان عدالت اجتماعی و شیوه‌های تحقق آن تفاوت بگذاریم؛ میان هدف رهایی انسان و اقداماتی که ممکن است با این هدف در تعارض قرار گیرند، تمایز قائل شویم؛ و میان وفاداری به اصول و تکرار بی‌انتقاد تجربه‌های گذشته مرز روشن بکشیم. افغانستان امروز به اندیشه‌ای نیاز دارد که فقر را تقدیر نداند، نابرابری را طبیعی جلوه ندهد، محرومیت زنان را توجیه نکند و عقب‌ماندگی را با نام سنت به امتیازی تغییرناپذیر تبدیل نسازد. جامعه ما به برنامه‌ای نیاز دارد که از واقعیت‌های مشخص افغانستان آغاز کند؛ از ساختار اقتصادی و طبقاتی، وضعیت نیروی کار، مناسبات مالکیت، بحران آموزش، محرومیت زنان، وابستگی اقتصادی، مداخلات خارجی و ضعف نهادهای اجتماعی شناخت به دست آورد و بر پایه این شناخت، راه‌های واقع‌بینانه تغییر را بررسی کند. دگرگونی انقلابی در افغانستان، اگر قرار است از مرز شعار فراتر رود، باید از شناخت علمی جامعه افغانستان آغاز شود. سوم: ستم، استثمار و تضادهای طبقاتی؛ چرا تغییر ضروری است؟ مارکس در بررسی سرمایه‌داری نشان داد که مناسبات تولیدی و مالکیت بر وسایل تولید، در شکل‌گیری ساختار طبقاتی جامعه و توزیع ثروت و قدرت نقشی اساسی دارند. در جامعه سرمایه‌داری، نیروی کار کارگر به کالایی تبدیل می‌شود که در بازار خریدوفروش می‌گردد؛ در حالی که بخش مهمی از ارزش تولیدشده به صاحبان سرمایه تعلق می‌گیرد. از دیدگاه مارکسیستی، استثمار صرفاً به معنای رفتار ظالمانه یک کارفرما با یک کارگر نیست؛ بلکه در ساختار مناسبات تولیدی ریشه دارد. حتی هنگامی که روابط فردی ظاهراً عادی‌اند، رابطه میان سرمایه و کار می‌تواند بر پایه نابرابری در مالکیت و قدرت اقتصادی استوار باشد. اما تحلیل طبقاتی را نباید به فرمولی مکانیکی تبدیل کرد. جوامع مختلف، ساختارهای تاریخی و اجتماعی متفاوتی دارند و شناخت هر جامعه مستلزم بررسی مشخص شرایط همان جامعه است. در افغانستان نیز نمی‌توان بدون پژوهش درباره مناسبات مالکیت، تولید، بازار کار، اقتصاد غیررسمی، روابط روستایی و شهری، وابستگی اقتصادی و ساختار قدرت، تصویری دقیق از تضادهای اجتماعی ارائه کرد. با این همه، یک اصل روشن است: اگر هدف ما رهایی انسان از فقر و استثمار باشد، باید به ریشه‌های ساختاری این پدیده‌ها توجه کنیم، نه آن‌که تنها با پیامدهای ظاهری آن‌ها مقابله نماییم. جامعه‌ای که در آن ثروت و فرصت‌ها به‌شدت نابرابر توزیع می‌شوند، نیروی کار از امنیت و حقوق کافی برخوردار نیست، آموزش به امتیازی محدود تبدیل می‌شود و بخش بزرگی از مردم از مشارکت مؤثر در تصمیم‌گیری‌های عمومی محروم می‌مانند، نیازمند بررسی انتقادی و اصلاحات بنیادین در مناسبات اقتصادی و سیاسی است. از این منظر، مبارزه برای عدالت اجتماعی تنها یک خواست اخلاقی نیست؛ بلکه تلاشی برای تغییر شرایط مادی زندگی انسان‌ها و گسترش امکان مشارکت آزادانه و برابر آنان در ساختن جامعه است. ما طرفدار جامعه‌ای هستیم که در آن انسان به دلیل فقر، جنسیت، تعلق قومی، زبان، باور یا موقعیت اجتماعی خود از حقوق اساسی محروم نشود؛ جامعه‌ای که در آن کار انسانی ارزش داشته باشد، ثروت اجتماعی به نیازهای واقعی مردم پاسخ دهد و هیچ گروهی نتواند منافع خود را به نام سرنوشت همگانی بر جامعه تحمیل کند. چنین آرمانی بدون شناخت علمی مناسبات اجتماعی و مبارزه سازمان‌یافته برای تغییر آن‌ها تحقق نخواهد یافت. چهارم: کهنه‌اندیشی؛ دیوار بلند در برابر آزادی اندیشه کهنه‌اندیشی تنها به معنای پایبندی به سنت‌های گذشته نیست. هیچ سنتی صرفاً به دلیل قدمت خود بی‌ارزش نیست و هیچ اندیشه‌ای نیز تنها به دلیل نو بودن، حقیقت ندارد. مسئله هنگامی آغاز می‌شود که سنت به ابزاری برای جلوگیری از پرسشگری تبدیل گردد؛ هنگامی که اقتدار، جای استدلال را بگیرد؛ هنگامی که انسان از اندیشیدن مستقل بترسد؛ و هنگامی که هر صدای منتقد، به‌جای آن‌که با دلیل پاسخ داده شود، با تحقیر، تهدید یا طرد اجتماعی روبه‌رو گردد. جامعه‌ای که در آن پرسشگری جرم اخلاقی تلقی شود، به‌تدریج توانایی شناخت و اصلاح خود را از دست می‌دهد. اندیشه‌ای که از نقد می‌گریزد، به‌جای آن‌که حقیقت را جست‌وجو کند، به محافظت از موقعیت خود می‌پردازد. از دیدگاه ماتریالیسم دیالکتیکی، واقعیت در حرکت و تغییر است و شناخت انسانی نیز باید در تماس پیوسته با واقعیت، تجربه و نقد تکامل یابد. هیچ تحلیل مشخصی را نمی‌توان بدون توجه به شرایط متغیر تاریخی، برای همیشه کافی دانست. از همین‌رو، ما با جزم‌اندیشی، تقلید کورکورانه و تبدیل نظریه به مجموعه‌ای از احکام غیرقابل پرسش مخالفیم. مارکسیست‌ـ‌لنینیست بودن به معنای تعطیل‌کردن اندیشه نیست؛ به معنای تعهد به بررسی علمی جامعه، شناخت تضادهای آن، تحلیل مناسبات طبقاتی و پیوند نظریه با عمل است. ما باید بیاموزیم که از اندیشه‌های دیگران انتقادی و سنجیده استفاده کنیم؛ استدلال را بر ادعا، پژوهش را بر شایعه و شناخت را بر تعصب ترجیح دهیم. انقلاب در اندیشه، با تحقیر انسان‌ها آغاز نمی‌شود؛ با گسترش آگاهی، تقویت قدرت داوری و فراهم‌کردن شرایطی آغاز می‌شود که انسان بتواند آزادانه بیندیشد، پرسش کند و در برابر استدلال پاسخ‌گو باشد. ما خواهان جامعه‌ای هستیم که در آن دانش بر جهل، گفت‌وگوی انتقادی بر تحمیل عقیده و آزادی اندیشه بر ترس و خودسانسوری غلبه کند. پنجم: زن؛ انسان آزاد و سازنده جامعه، نه اسیر تبعیض هیچ سخنی درباره رهایی انسان کامل نیست، اگر نیمی از جامعه از حقوق اساسی خود محروم بماند. محروم‌کردن زنان از آموزش، تحصیل، کار، مشارکت سیاسی و حضور آزادانه در زندگی اجتماعی، نه‌تنها نقض حقوق انسانی آنان، بلکه مانعی جدی در برابر رشد علمی، اقتصادی و فرهنگی کل جامعه است. در افغانستان، محدودیت‌های تحمیل‌شده بر زنان و دختران، افق زندگی میلیون‌ها انسان را تنگ ساخته و بخش عظیمی از ظرفیت فکری، علمی و اجتماعی کشور را از مشارکت آزادانه در ساختن آینده محروم کرده است. هیچ جامعه‌ای نمی‌تواند از پیشرفت سخن بگوید، در حالی که دخترانش از حق آموزش محروم باشند؛ نمی‌تواند ادعای عدالت کند، در حالی که زنانش از فرصت‌های برابر شغلی و اجتماعی برخوردار نباشند؛ و نمی‌تواند خود را آزاد بداند، اگر آزادی نیمی از جمعیت آن به تصمیم و اراده دیگران وابسته باشد. از دیدگاه مارکسیستی، بررسی مسئله زنان باید با توجه به مناسبات اقتصادی، تقسیم کار اجتماعی، مالکیت، ساختار خانواده و شرایط تاریخی صورت گیرد. اما این تحلیل ساختاری نباید به نادیده‌گرفتن تبعیض‌های مشخص جنسیتی بینجامد. مبارزه برای برابری زنان مستلزم مقابله با موانع حقوقی، اقتصادی، فرهنگی و سیاسی‌ای است که آزادی و مشارکت برابر آنان را محدود می‌سازند. آزادی زنان را نمی‌توان به فردای نامعلوم موکول کرد. برابری حقوقی، حق آموزش، حق کار، امنیت، استقلال فردی و مشارکت سیاسی زنان، بخشی جدایی‌ناپذیر از هر برنامه جدی برای دگرگونی مترقی جامعه است. ما از جامعه‌ای دفاع می‌کنیم که در آن زن نه تابع اراده مرد، نه ابزار حفظ مناسبات سنتی و نه شهروندی درجه دوم، بلکه انسانی آزاد، آگاه و برخوردار از حقوق برابر باشد. رهایی جامعه بدون رهایی زنان ناقص است؛ و هر جنبشی که از عدالت اجتماعی سخن بگوید، اما در عمل برای برابری زنان مبارزه نکند، میان آرمان و کردار خود شکافی بنیادین ایجاد کرده است. ششم: نسل انقلابی؛ از شور سیاسی تا آگاهی و مسئولیت نسل انقلابی بودن تنها به معنای داشتن احساسات تند، سخن‌گفتن با واژه‌های بزرگ یا تکرار شعارهای پرشور نیست. نسل انقلابی باید توانایی اندیشیدن مستقل، تحلیل انتقادی، یادگیری مداوم و پذیرش مسئولیت داشته باشد. باید بتواند میان واقعیت و آرزو، میان امکان و توهم، میان تحلیل علمی و ادعای بی‌پشتوانه تمایز بگذارد. ما اگر می‌خواهیم در دگرگونی جامعه نقش مؤثر داشته باشیم، نخست باید خود را از سطح مصرف‌کنندگان شعار به سطح تولیدکنندگان اندیشه و شناخت ارتقا دهیم. رفیقی که از استثمار سخن می‌گوید، باید مناسبات تولیدی و ساختارهای طبقاتی را مطالعه کند. کسی که از عدالت اجتماعی دفاع می‌کند، باید درباره اقتصاد سیاسی، تاریخ جنبش کارگری و تجربه‌های جنبش‌های رهایی‌بخش بیاموزد. کسی که از آزادی زنان سخن می‌گوید، باید با واقعیت تبعیض و موانع ساختاری برابری آشنا باشد. و کسی که از تغییر افغانستان دفاع می‌کند، باید تاریخ کشور خود را با نگاهی انتقادی و علمی بررسی کند. ما به مطالعه منظم آثار مارکس، انگلس و لنین نیاز داریم؛ اما مطالعه نظریه‌های کلاسیک، بدون شناخت تحولات معاصر و شرایط مشخص افغانستان، کافی نیست. باید تاریخ، اقتصاد، جامعه‌شناسی، فلسفه، علوم سیاسی و تجربه‌های واقعی مبارزات اجتماعی را نیز جدی بگیریم. هیچ‌کس با ادعای دانایی، دانا نمی‌شود؛ هیچ جنبشی با تصور مصونیت از خطا، به بلوغ سیاسی نمی‌رسد؛ و هیچ سازمانی با بستن راه نقد، نمی‌تواند توانایی خود را برای شناخت واقعیت حفظ کند. ما باید فرهنگ مطالعه، بحث مستدل، نقد رفیقانه، پذیرش مسئولیت و ارزیابی صادقانه عملکرد را تقویت کنیم. نقد، اگر بر پایه استدلال و با هدف اصلاح صورت گیرد، دشمن همبستگی نیست؛ یکی از شرایط رشد آن است. انضباط نیز هنگامی ارزشمند است که با آگاهی، مسئولیت‌پذیری و تعهد به اصول همراه باشد، نه آن‌که به اطاعت بی‌فکر و خاموشی در برابر اشتباه تبدیل شود. نسل انقلابی باید از خود آغاز کند؛ نه به این معنا که دگرگونی جامعه را به اصلاح فردی تقلیل دهد، بلکه به این معنا که برای تغییر مناسبات اجتماعی، به انسان‌هایی آگاه، مسئول و برخوردار از توانایی همکاری جمعی نیاز است. هفتم: حزب انقلابی؛ پیوند اندیشه، سازمان‌دهی و عمل تاریخ جنبش‌های اجتماعی نشان می‌دهد که نارضایتی عمومی، به‌تنهایی برای ایجاد دگرگونی پایدار کافی نیست. نارضایتی زمانی می‌تواند به نیروی مؤثر اجتماعی تبدیل شود که با شناخت شرایط، برنامه روشن، سازمان‌دهی مسئولانه و مشارکت آگاهانه مردم پیوند یابد. از منظر مارکسیستی‌ـ‌لنینیستی، حزب انقلابی وظیفه دارد در شناخت تضادهای جامعه، ارتقای آگاهی سیاسی، سازمان‌دهی نیروهای اجتماعی و تدوین برنامه‌ای برای تغییر نقش ایفا کند. اما این نقش تنها با نام، ادعا یا اعلام وفاداری به یک نظریه تحقق نمی‌یابد؛ بلکه باید در عمل، در کیفیت اندیشه، در پیوند با مردم و در توانایی پاسخ‌گویی به مسائل واقعی جامعه نشان داده شود. حزب نمی‌تواند خود را جایگزین جامعه سازد؛ نمی‌تواند به‌جای مردم بیندیشد و اراده آنان را نادیده بگیرد؛ و نمی‌تواند صرفاً با صدور اعلامیه و تکرار مواضع سیاسی، مدعی ایفای نقش تاریخی باشد. سازمان سیاسی زمانی می‌تواند اعتماد اجتماعی کسب کند که میان گفتار و کردار آن هماهنگی وجود داشته باشد، از نقد سازنده استقبال کند، در برابر عملکرد خود پاسخ‌گو باشد و منافع عمومی را بر امتیازطلبی فردی و گروهی مقدم بداند. برای درفشداران نوین حزب دموکراتیک خلق افغانستان نیز این مسئولیت اهمیت اساسی دارد. اگر می‌خواهیم نیرویی اثرگذار در مبارزه برای عدالت اجتماعی و دگرگونی مترقی افغانستان باشیم، باید توانایی خود را در شناخت علمی جامعه، تدوین برنامه‌ای متناسب با شرایط کشور، تربیت کادرهای آگاه، گسترش فرهنگ مطالعه و ایجاد ارتباط معنادار با کارگران، زحمتکشان، زنان، جوانان، روشنفکران و دیگر نیروهای خواهان تغییر افزایش دهیم. ما باید از خود بپرسیم: چه شناخت مشخصی از زندگی کارگران و زحمتکشان افغانستان داریم؟ چه برنامه‌ای برای گسترش آموزش و اشتغال ارائه می‌کنیم؟ چگونه از حقوق زنان و دختران دفاع می‌کنیم؟ چه راهکارهایی برای کاهش فقر و نابرابری پیشنهاد می‌دهیم؟ و چگونه می‌توانیم اعتماد مردم را از طریق رفتار مسئولانه و عملکرد سنجیده به دست آوریم؟ پاسخ به این پرسش‌ها باید از پژوهش، گفت‌وگو با مردم، تحلیل علمی و بررسی امکانات واقعی جامعه حاصل شود. حزب انقلابی باید مدرسه آگاهی، عرصه پرورش اندیشه انتقادی و ابزار سازمان‌یابی مسئولانه نیروهای اجتماعی باشد؛ نه محیطی برای پرورش شخصیت‌پرستی، رقابت‌های فردی یا تکرار بی‌پایان شعارها. ما به سازمانی نیاز داریم که در آن دانش و تعهد، نقد و انضباط، همبستگی و مسئولیت‌پذیری در کنار یکدیگر رشد کنند. هشتم: انقلاب، علم دگرگونی است؛ نه پرستش هیجان ما از انقلاب سخن می‌گوییم، اما باید معنای این واژه را به‌درستی دریابیم. انقلاب اجتماعی را نمی‌توان صرفاً با خشم، شتاب یا شدت شعار تعریف کرد. دگرگونی بنیادین جامعه، مستلزم شناخت نیروهای اجتماعی، مناسبات قدرت، تضادهای اقتصادی و سیاسی، ظرفیت‌های تاریخی و شرایط واقعی عمل است. انقلابی‌گری بدون تحلیل می‌تواند به خطاهای پرهزینه بینجامد؛ همان‌گونه که تحلیل بدون ارتباط با زندگی مردم ممکن است در محدوده بحث‌های انتزاعی محصور بماند. وظیفه ما آن است که میان نظریه و عمل، آرمان و امکان، اراده و شناخت رابطه‌ای سنجیده برقرار سازیم. لنین بر اهمیت سازمان‌یابی سیاسی، شناخت شرایط مشخص و پیوند نظریه انقلابی با جنبش واقعی تأکید داشت. یکی از درس‌های مهم سنت مارکسیستی‌ـ‌لنینیستی همین است که سیاست انقلابی را نمی‌توان به تکرار مکانیکی تجربه‌های تاریخی فروکاست. شرایط هر کشور، توازن نیروهای اجتماعی، سطح آگاهی عمومی و ویژگی‌های اقتصادی و سیاسی آن باید به‌طور مشخص بررسی شوند. از همین رو، ما باید از نسخه‌برداری بی‌انتقاد بپرهیزیم. تجربه انقلاب‌ها و جنبش‌های جهان برای ما منبع مهمی از دانش و درس تاریخی است؛ اما هیچ تجربه‌ای نمی‌تواند جای شناخت مستقل واقعیت افغانستان را بگیرد. راه دگرگونی جامعه باید بر مطالعه، سازمان‌دهی آگاهانه، مشارکت مردم، دفاع از حقوق انسانی و ارزیابی پیوسته نتایج اقدامات استوار باشد. ما به مبارزه‌ای نیاز داریم که در آن وسیله و هدف از یکدیگر جدا نشوند؛ مبارزه‌ای که آزادی و عدالت را تنها به آینده موکول نکند، بلکه در مناسبات، فرهنگ سیاسی و شیوه عمل امروز ما نیز بازتاب دهد. هدف دگرگونی انقلابی، گسترش امکان رهایی انسان است؛ بنابراین، آگاهی، مسئولیت، کرامت انسانی و پرهیز از تحمیل اراده بر مردم باید در مرکز عمل سیاسی ما قرار داشته باشند. نهم: انترناسیونالیسم پرولتری و همبستگی فراتر از مرزها ستم، استثمار و نابرابری در چارچوب مرزهای ملی متوقف نمی‌مانند. سرمایه، بازارها، زنجیره‌های تولید، قدرت‌های اقتصادی و مناسبات ژئوپولیتیکی در سطح بین‌المللی بر زندگی مردم تأثیر می‌گذارند. بحران‌های اقتصادی، جنگ‌ها، وابستگی و رقابت قدرت‌ها نیز پیامدهایی دارند که از مرزهای کشورها فراتر می‌روند. از همین‌رو، انترناسیونالیسم پرولتری در سنت مارکسیستی‌ـ‌لنینیستی بر ضرورت همبستگی کارگران و نیروهای مترقی در مبارزه با استثمار و سلطه تأکید می‌کند. اما انترناسیونالیسم به معنای بی‌اعتنایی به استقلال و منافع مردم یک کشور نیست؛ همان‌گونه که میهن‌دوستی نیز نباید به دشمنی با ملت‌های دیگر تبدیل شود. ما می‌توانیم هم‌زمان مدافع استقلال افغانستان، مخالف مداخلات سلطه‌جویانه خارجی و پشتیبان همبستگی جهانی کارگران و زحمتکشان باشیم. مخالفت با سیاست‌های یک دولت، نباید به نفرت‌پراکنی علیه مردم آن کشور تبدیل شود. مسئولیت سیاسی ایجاب می‌کند میان مردم، دولت‌ها، طبقات اجتماعی و سیاست‌های مشخص تمایز قائل شویم. کارگران افغانستان و کارگران کشورهای دیگر، با وجود تفاوت‌های تاریخی و ملی، می‌توانند در دفاع از حقوق نیروی کار، دستمزد عادلانه، امنیت شغلی، حق تشکل‌یابی و کرامت انسانی منافع مشترک داشته باشند. همبستگی جهانی زمانی معنای واقعی پیدا می‌کند که بر شناخت متقابل، احترام به استقلال جنبش‌ها، تبادل تجربه و همکاری برای اهداف مشترک استوار باشد. ما خواهان جهانی هستیم که در آن سرنوشت ملت‌ها قربانی رقابت قدرت‌ها نشود، منابع انسانی و طبیعی به ابزار سلطه تبدیل نگردند و همکاری میان مردم جایگزین دشمن‌تراشی و بهره‌کشی شود. آینده افغانستان نیز از آینده جهان جدا نیست. رهایی از وابستگی و فقر، مستلزم شناخت مناسبات بین‌المللی و ایجاد روابطی است که استقلال سیاسی، توانایی اقتصادی و منافع مردم را تقویت کنند. دهم: ما چه جامعه‌ای می‌خواهیم؟ هر جنبش سیاسی باید روشن سازد که تنها با چه چیزی مخالف است، یا در برابر آن، چه بدیلی را پیشنهاد می‌کند. ما با فقر ساختاری، استثمار، تبعیض، محرومیت از آموزش، سلب حقوق زنان، سرکوب آزادی اندیشه و مناسباتی که کرامت انسانی را پایمال می‌کنند، مخالفیم. اما مخالفت به‌تنهایی برنامه نیست. ما باید درباره جامعه‌ای که خواهان ساختن آن هستیم، روشن و مسئولانه بیندیشیم. ما خواهان جامعه‌ای هستیم که در آن آموزش باکیفیت برای همه قابل دسترس باشد؛ زنان و مردان از حقوق برابر برخوردار باشند؛ نیروی کار از حقوق و امنیت شغلی مناسب بهره‌مند شود؛ فقر و محرومیت از طریق سیاست‌های اقتصادی و اجتماعی سنجیده کاهش یابد؛ و مردم بتوانند در تصمیم‌گیری‌های مربوط به سرنوشت خود مشارکت مؤثر داشته باشند. ما خواهان نظمی اجتماعی هستیم که در آن منابع عمومی به نیازهای جامعه پاسخ دهند، فساد و امتیازطلبی مورد پیگرد قرار گیرند و فرصت‌های رشد علمی، فرهنگی و اقتصادی به انحصار گروه‌های محدود درنیایند. ما خواهان جامعه‌ای هستیم که در آن تعلق قومی، زبان، جنسیت، باور یا موقعیت اجتماعی، بهانه‌ای برای محرومیت و تبعیض نباشد؛ جامعه‌ای که تنوع انسانی را به رسمیت بشناسد و وحدت اجتماعی را بر پایه حقوق برابر و منافع مشترک مردم تقویت کند. اما تحقق چنین جامعه‌ای به اراده نیک به‌تنهایی وابسته نیست. این هدف مستلزم برنامه اقتصادی واقع‌بینانه، نهادهای پاسخ‌گو، مشارکت اجتماعی، سیاست‌های سنجیده و شناخت محدودیت‌ها و امکانات واقعی کشور است. ما باید درباره شیوه تولید، مالکیت، توزیع منابع، تأمین مالی خدمات عمومی، توسعه نیروی کار، آموزش، بهداشت و استقلال اقتصادی بحث کنیم. باید میان اهداف بلندمدت و اقدامات فوری تمایز بگذاریم و برای هر ادعا، استدلال و راهکار ارائه کنیم. آرمان اجتماعی زمانی از اعتبار سیاسی برخوردار می‌شود که بتواند از مرحله اعلام خواست‌ها عبور کند و به برنامه‌ای روشن، قابل بررسی و پاسخ‌گو تبدیل شود. آینده بهتر را نمی‌توان صرفاً با نفی وضع موجود ساخت؛ باید مناسباتی را شناخت که وضع موجود را بازتولید می‌کنند و درباره بدیل‌هایی اندیشید که بتوانند شرایط زندگی انسان‌ها را به‌طور واقعی بهبود بخشند. یازدهم: از کلام تا کردار؛ مسئولیت امروز ما ما نمی‌توانیم مسئولیت خود را به آینده‌ای نامعلوم حواله کنیم. اگر از آگاهی سخن می‌گوییم، باید مطالعه کنیم؛ اگر از عدالت دفاع می‌کنیم، باید تبعیض را در عمل رد کنیم؛ اگر از رهایی زنان سخن می‌گوییم، باید برای حقوق برابر آنان تلاش کنیم؛ و اگر از سازمان‌یابی حرف می‌زنیم، باید توانایی همکاری، برنامه‌ریزی و پذیرش مسئولیت را در خود پرورش دهیم. هر گام مؤثر به شناخت نیاز دارد. هر برنامه جدی به ارزیابی امکانات و محدودیت‌ها نیازمند است. هر سازمان سیاسی به نقد، یادگیری و پاسخ‌گویی احتیاج دارد. ما باید میان شجاعت سیاسی و بی‌پروایی، میان استواری بر اصول و تعصب، میان انضباط و اطاعت کورکورانه، و میان همبستگی و چشم‌پوشی از خطا تفاوت بگذاریم. نمی‌توان از جامعه‌ای آزاد سخن گفت، اما پرسشگری را در درون یک جنبش تحمل نکرد. نمی‌توان از عدالت اجتماعی دفاع کرد، اما ارزش کار و سهم هر انسان را نادیده گرفت. نمی‌توان از آگاهی طبقاتی سخن گفت، اما از شناخت واقعی زندگی طبقات زحمتکش فاصله داشت. مسئولیت نسل انقلابی در آن است که میان آرمان و واقعیت پیوند برقرار کند؛ نه آرمان را به دلیل دشواری‌های واقعیت کنار بگذارد و نه واقعیت را برای سازگارکردن آن با آرمان تحریف کند. ما باید بیاموزیم که چگونه اختلاف‌نظر را به فرصتی برای شناخت تبدیل کنیم؛ چگونه از تجربه‌های تاریخی درس بگیریم؛ چگونه اشتباهات خود را اصلاح کنیم؛ و چگونه اعتماد مردم را از راه صداقت، دانش و عملکرد مسئولانه به دست آوریم. این راه آسان نیست. تغییر مناسبات ریشه‌دار اجتماعی با موانع، مقاومت‌ها و تناقض‌های فراوان روبه‌رو خواهد شد. اما دشواری راه، دلیلی برای تسلیم‌شدن در برابر بی‌عدالتی نیست؛ همان‌گونه که بزرگی آرمان، مجوز چشم‌پوشی از واقعیت و مسئولیت نیست. ما راهی را برگزیده‌ایم که از آگاهی آغاز می‌شود، با نقد و سازمان‌دهی رشد می‌کند و در پی دگرگونی آگاهانه و بنیادین مناسبات اجتماعی است. فرجام سخن: تاریخ را باید شناخت و آینده را باید ساخت ما خاموشی در برابر ستم را نمی‌پذیریم؛ زیرا سکوت نمی‌تواند جای عدالت را بگیرد. ما تسلیم کهنه‌اندیشی نمی‌شویم؛ زیرا اندیشه‌ای که از پرسش و نقد می‌ترسد، راه شناخت و پیشرفت را مسدود می‌سازد. ما به استثمار و تبعیض تن نمی‌دهیم؛ زیرا انسان سزاوار آن است که از حقوق، آزادی، کرامت و فرصت‌های برابر برخوردار باشد. ما آینده را به تصادف واگذار نمی‌کنیم؛ زیرا سرنوشت جامعه به شناخت، تصمیم‌ها، مناسبات اجتماعی و عمل انسان‌ها نیز وابسته است. اما ما می‌دانیم که شور، بدون آگاهی، کافی نیست؛ آرمان، بدون برنامه، به مقصد نمی‌رسد؛ و سازمان، بدون نقد و پاسخ‌گویی، از توان اصلاح خود محروم می‌ماند. از همین‌رو، وظیفه ما آن است که بیشتر بیاموزیم، دقیق‌تر بیندیشیم، مسئولانه‌تر عمل کنیم و پیوند خود را با واقعیت زندگی مردم استوارتر سازیم. ما به نسلی نیاز داریم که نه در برابر دشواری‌ها زانو بزند و نه در برابر پرسش‌های دشوار چشم ببندد؛ نسلی که شجاعت تغییر را با فروتنی در برابر حقیقت، استواری بر اصول را با آمادگی برای اصلاح خطا، و شور انقلابی را با دانش و مسئولیت اجتماعی همراه سازد. ما از تاریخ می‌آموزیم، اما در گذشته متوقف نمی‌مانیم. از نظریه بهره می‌گیریم، اما اندیشه را جایگزین واقعیت نمی‌سازیم. برای عدالت مبارزه می‌کنیم، اما عدالت را به شعاری بی‌پشتوانه تقلیل نمی‌دهیم. ما خواهان دگرگونی‌ایم؛ دگرگونی‌ای که ریشه‌های فقر و استثمار را هدف قرار دهد، آزادی و برابری را گسترش بخشد، زنان و مردان را از حقوق برابر برخوردار سازد و زمینه مشارکت آگاهانه مردم را در تعیین سرنوشت خویش فراهم کند. این است معنای مسئولیت تاریخی ما: شناخت جامعه، پرورش آگاهی، سازمان‌دهی مسئولانه و تلاش پیگیر برای ساختن آینده‌ای انسانی‌تر و عادلانه‌تر. ما خاموشی در برابر ستم را نمی‌پذیریم؛ تسلیم کهنه‌اندیشی نمی‌شویم و از دشواری راه دگرگونی نمی‌هراسیم. ما راه آگاهی، همبستگی و مبارزه برای عدالت اجتماعی را برگزیده‌ایم؛ زیرا آینده‌ای شایسته انسان، نه با انتظار منفعلانه، بلکه با شناخت علمی، اراده آگاهانه و عمل مسئولانه ساخته می‌شود. درفشداران نوین حزب دموکراتیک خلق افغانستان